خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
سعید
آرشیو وبلاگ
خرداد ٩٠
تیر ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
دی ۸۸
خرداد ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
تیر ۸٧
اسفند ۸٥
دی ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
لینک دوستان
درایات دوارزشی و فازی
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان

ما نگران فرزندانمان بودیم، از ابتلایشان به بیماری وحشت داشتیم، از حال و روز وخیمشان غصه میخوردیم ولی هرگز قصد کشتنشان را نداشتیم. چه کسی میتواند به سوی فرزند خود شلیک کند؟!
از همان ابتدا هیچکس حضور خوکها را در شهر جدی نگرفت. ولی ما اعلام خطر کردیم.
وقتی سر و کله اولین خوک در شهر پیدا شد، عدهای هورا کشیدند، عدهای فقط تعجب کردند و عدهای هم از سر تأسف، سر تکان دادند. اولین خوک ابتدا با ترس و لرز، از میان خیابانها و کوچهها گذشت. به بعضی از خانهها سرک کشید و عدهای از بچهها را دور خود جمع کرد. آنها از اینکه حیوانی را اینقدر در دسترس میدیدند، خوشحال بودند. عدهای از بچهها به خانههایشان گریختند و عدهای دیگر از دور به تماشا ایستادند.من و تنی چند از دوستانم به اتهام شلیک به سوی فرزندانمان دستگیر شدهایم. این واقعیت است ولی همه واقعیت این نیست.
ما اما اعلام خطر کردیم. ما که خوکها را ذاتاً نجس میدانستیم و تبعات مخرب حضورشان را در شهرهای دیگر دیده بودیم، اعلام خطر کردیم ولی صدایمان در میان هیاهوی کسانی که با تمام قوا برای خوکها هورا میکشیدند، گم شد.
با حضور دومین و سومین خوک، حضور خوکها در شهر کاملاً عادی شد. خوکها به زاد و ولد پرداختند و تعدادشان روز به روز افزایش پیدا کرد، آنچنانکه هر کدام منطقهای از شهر را تحت سیطره خود درآوردند و بچههای آن منطقه را به بازی گرفتند.
آنها که از حضور خوکها استقبال میکردند، توجیهشان این بود که بچهها به این وسیله، سرگرم میشوند و بهتر از این است که به کارهای ناشایست بپردازند.
و وقتی ما فریاد زدیم که سرگرمی به چه قیمتی و بدتر از این ممکن است چه بشود؟ پاسخ شنیدیم که مؤانست بچهها با خوکها، آگاهیشان نسبت به جانوران افزایش میدهد و متهم شدیم که با توسعه علم و معرفت و جانورشناسی مخالفیم.
عدهای میگفتند: این اتفاقی است که در همه شهرهای دیگر هم افتاده و همین نشان میدهد که نباید خیلی احساس نگرانی کرد. خوک اگر بد بود که این همه مورد استقبال مردم شهرهای مختلف قرار نمیگرفت.
ما در مقابل این استدلال سخیف گریه کردیم و در میان گریه پرسیدیم: »شیوع یک آفت چگونه میتواند بر حقانیت آن دلالت کند؟«
و پاسخی نشنیدیم.
عدهای معتقد بودند: خوک اصولاً نجاست ذاتی ندارد. و خوکها را اگر خوب بشوییم، کاملاً پاک میشوند. پس جای هیچگونه نگرانی نیست.
و بعد وقتی نجاساتشان، کف همه خیابانها را پر کرد، گفتند: خب، کسی که خوک میخواهد باید عوارض و تبعاتش را هم تحمل کند.
و هر چه فریاد زدیم که ما اصلاً خوک نمیخواستیم، صدایمان به جایی نرسید.
بعد از چند صباح که بچهها کاملاً به خوکها عادت کردند، سر و کله صاحبان خوکها پیدا شد. آنها برای اینکه بچهها بتوانند همچنان با خوکها بازی کنند، مطالبه پول کردند.
پدر و مادرها ابتدا جا خوردند، اما فشار بچهها که به این ماجرا خو کرده بودند و چشم و همچشمی میان آنان، سبب شد که پرداخت هزینه خوکبازی را بپذیرند و افزایش روزبهروز آن را هم بر خود هموار کنند.
بچههایی که وضعیت مالی خوب نداشتند، به هر کاری تن دادند تا بتوانند هزینه خود را تأمین کنند.
ما همچنان فریاد میزدیم و اعتراض میکردیم، اما صدایمان به جایی نمیرسید.
در پی فریادها و اعتراضهای ما، عدهای فقط به این نتیجه رسیدند که بر علیه خوکها بیانیهای صادر کنند و حضور روزافزونشان را محکوم سازند.
در هیچکدام از بیانیهها، هیچ اشارهای به صاحبان خوکها و اهدافی که از اشاعه خوکبازی دنبال میکردند، نشد.
با سکوت و تسلیم مردم، خوکداران، آرامآرام، جرأت و جسارت بیشتری پیدا کردند و بچهها را به دنبال خوکها به خانههای خود کشاندند.
هنوز چند ماهی از حضور خوکها در شهر نگذشته بود که ویروس خوکی در میان بچههای شهر شایع شد.
و این همان چیزی بود که ما در شهرهای دیگر دیده بودیم و این همان چیزی بود که ما از آن میترسیدیم و این همان چیزی بود که ما هشدارش را میدادیم.
دخترها به محض ابتلاء به ویروس خوکی، ناگهان لباسهایشان را میکندند و در خیابانهای اصلی شهر و در میان پارکها میدویدند.
پسرها با ابتلاء به این بیماری، درست مثل خوکها، در خیابانها و در ملأ عام و حتی بر سر چهارراهها بی سر سوزنی شرم و حیا، قضاء حاجت میکردند.
هیچکس برای پیشگیری اقدامی نکرده بود، هیچکس برای درمان هم اقدامی نکرد.
مردم آنچنان درگیر گذران زندگی و معیشت شده بودند که به هیچ چیز جز تنظیم خرج و دخل فکر نمیکردند.
ما به خوکداران اعلام جنگ کردیم. ما اگر چه امید به پیروزی نداشتیم، اگر چه میدانستیم که در قدرت و قوا نابرابریم، صرفاً بر اساس انجام وظیفه، اعلان جنگ کردیم. و این در حالی بود که همگان با دلایل محکم ما را بر حذر میداشتند:
-
دشمن از شما بسیار قویتر است.
-
دشمن از بیرون حمایت میشود.
-
دشمن ریشهاش را در شهر محکم کرده است.
-
دشمن فرزندان بسیاری از مقامات شهر را آلوده خود کرده است.
-
با کدام سلاح؟
-
شکست قطعی است.
-
اصلاً برای چه؟ زندگیتان را بکنید.
-
با شاخ گاو در نیفتید.
این استدلالها نه تنها دست و پایمان را سست نمیکرد، که عزم و ارادهمان را قویتر میساخت. چرا که همه این استدلالها متکی به داشتن و بیشتر داشتن دنیا بود و ما تکلیفمان را با دنیا روشن کرده بودیم.
در یک صبح سرد زمستانی هر چه سلاح داشتیم، برداشتیم و به مقر خوکداران یورش بردیم. با اولین شلیکها از مقر دشمن صدای ناله آشنا شنیدیم. دست از شلیک کشیدیم و نزدیکتر شدیم. صدا از سنگرهای دشمن برمیخاست. گونیهایی که دشمن دور تا دور خود و تا ارتفاع بلند چیده بود، پشت سر آنها سنگر گرفته بود. اشتباه نمیکردیم. صدا، صدای آشنا بود. دشمن دور تا دور خود، سنگری از آدم چیده بود. و آن آدمها فرزندان ما بودند.
و ما ماندیم.
ماندیم با دشمنی که برای خود از بچههای ما سنگر ساخته بود.
اگر همچنان شلیک میکردیم، فرزندانمان را کشته بودیم و اگر نمیکردیم باید باز شاهد مرگ تدریجی فرزندانمان میشدیم. بغرنجترین مسأله زندگیمان بود.
اما پیش از آنکه گامی در جهت حل این معمای سترگ برداریم، دستگیر و روانه دادگاه شدیم.
اکنون ما به جرم شلیک به سوی فرزندانمان محکوم شدهایم. این واقعیت است ولی همه واقعیت این نیست.
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٠ - سعید
باسمه تعالی
پرده اول: آبشار شوی
با چندتا از بچههای خوابگاه تصمیم گرفته بودیم قبل از فارغالتحصیلی یه برنامه کوهپیمایی و کوه نوردی با هم داشته باشیم. البته پیشنهاد، اصلش از علیرضا بود. قرار بود خودش هم لیدر گروه باشه. مقصدمون آبشار شوی(shevi) بود در استان خوزستان. گزارشی از تعدادی از بچههای گروه کوه دانشگاه خونده بود و خیلی از اونجا تعریف میکرد. اواسط اردیبهشت بود. نشستیم و یه دور نیازمندیهای برنامه رو مرور کردیم و ۷ تا کوله با امکانات از گروه کوه عاریه گرفتیم. برنامه ما سه روزه بود و به همون اندازه آذوقه برداشتیم. البته عملاً یک شب بیشتر اونجا نمیخوابیدیم. چون شرایط جوری بود که همه نمیتونستن بخوابن، یه چادر بیشتر نگرفتیم تا دو نفر هم پاس بدن. ظاهراً محلیها که اونجا میرفتن عمدتاً با اسلحه گرم میرفتن. یه مقداریش البته به خاطر حیوانات وحشی بود ولی تو اون فصل احتمال برخورد با چنین حیواناتی نداشتیم. ولی خوب به خاطر اینکه گاهی باید مواظب بشر دوپا هم بود! قرار شد همیشه دونفر پاس بدن...
با قطار عادی به ایستگاه تلهزنگ رسیدیم. اگرچه آخر شب بود ولی گرمای هوا انصافاً اذیت میکرد. حدود ۶ ساعت باید بدون وقفه حرکت میکردیم. به همین خاطر قدری تو ایستگاه استراحت کردیم. صبح زود بعد از نماز صبح راه افتادیم. باید جوری حرکت میکردیم که خیلی به گرمای ظهر نخوریم و حوالی ظهر برسیم پای آبشار. راه افتادیم و با توجه به نشونههایی که بچههای گروه قبلی تو گزارششون آورده بودن مسیر رو دنبال کردیم. رسیدیم به بستر رودی که از جریان آب آبشار جاری میشد. از کنار آب، که بدیهیترین مسیر حرکت به نظر میرسید حرکت کردیم. از یه جایی به بعد مسیر خیلی سخت شد و با سختی زیاد خودمون رو تا نزدیکیای روستای شوی رسوندیم. اونجا به یکی از افراد محلی برخوردیم. خدا خیرش بده. میگفت نباید کل مسیر رو از بستر میومدین و از یه جایی باید بالا میومدین و مسیرش از اونجا بوده. به هر حال بقیه مسیر رو با ایشون چک کردیم و راه افتادیم. به خیر گذشت...
از یه جایی به بعد با کمک سیمبوکسلهایی که کشیده بودن و جا پاهای خیلی کوچیکی که تو بدنه سنگهای نسبتاً صیقلی و بدون اصطکاک کوه با فاصله تعبیه شده بود باید حرکت میکردیم و یکی از بدترین جاهاش جایی بود که باید یه قسمتی از کوه رو دور میزدیم و حدود ۱۰۰ متر زیرپامون تا بستر رود خالی بود. یکی از بچهها پرسید: اونور این بوکسل کجا بنده؟ مسیر واقعاً طولانی بود و چون کوه رو دور میزد اون طرف به هیچ وجه دیده نمیشد. با مزاح جواب شنید: امیدوارم فقط به دم الاغشون نبسته باشن! خندیدیم. لیدر بوکسلها رو محکم میکشید و چکشون میکرد و بعد راه میافتاد. ما هم دنبال سرش....
رسیدیم به آبشار. واقعاً زیبا بود و چشمنواز. انگار نه انگار که تو منطقهای به اون گرمی قرار داره. سرسبز و خنک. آب اینقدر سرد بود که به سختی میشد پا توش گذاشت. من که تا آخر سفرمون جرأت نکردم توش شنا کنم و فقط یه کمی توش راه رفتم!
شب وقت خواب، نوبت پست من با یکی دیگه از اعضای گروه که شد فرصت خوبی بود تا تو اون فضای آروم و قشنگ با صدای گوشنواز آبشار توی اون فضای خنک بادهایی رو که نشون از طبیعت گرم خوزستان داشت و گاهی محیط نسبتاً سرد اونجا رو تلطیف میکرد تجربه کنیم.
وقت برگشتن با یکی از سختترین شرایط سفر، یعنی پیادهروی تو بیابون داغ زیر آفتاب سوزان، مواجه شدیم. قمقمههامون که توی کوله بود دیگه آبش بیشتر شبیه آب جوش بود و وقتی به ایستگاه رسیدیم یه مدتی ولو شدیم تا قطار عادی بیاد...
پرده دوم: کوه صلات
آخر هفتهای تصمیم گرفته بودیم بریم اون کوه بلندتریه که معمولاً کسی از بچههای دانشگاه، مگه تو برنامههای گروه کوه، سراغش نمیرفت. ۵ نفری راه افتادیم. اوائل راه مسیر مشخص بود و غیر از جاهایی که یه کمی باید از صخره بالا میرفتیم یا شنکش بود مشکل خاصی نبود. وقت عبور از شنکش نسبتاً طولانی، دلمون رو صابون میزدیم که برگشتنی اونجا رو شناسکی بریم.
رفتیم تا رسیدیم به جایی که مسیر دیگه واقعاً معلوم نبود. تصمیم گرفته شد که برم و سعی کنم راه رو پیدا کنم. منطقیترین مسیر ممکن رو پیش گرفتم و بالا رفتم. رسیده بودم به جایی که قله پیدا بود و فاصله چندانی تا مقصد نداشتم. هر از گاهی وضعیت رو به بقیه گزارش میدادم ولی تا مطمئن نشده بودم نباید بقیه میومدن. مسیر صخره مانند بود ولی شیبش تو یه جاهایی کمی زیاد میشد. اصطکاک مناسبی داشت و به نظر قابل صعود میومد و نزدیکترین و منطقیترین راه به قله به نظر میرسید. کیفیت سطح رو هم با چند بار محکم پا زدن و کشیدن روش تست کردم. ریزش خاصی ندیدم. با خوشحالی و با سرعت به طرف بالا حرکت کردم و بقیه رو از تصمیمم مطلع کردم. ناگهان باد شدیدی شروع شد و شرایط به هم ریخت. متأسفانه تو بدترین شیب ممکن قرار داشتم و فقط تونستم به بقیه بگم که مسیر قطعاً از جای دیگهست. البته اونا مسیر رو پیدا کردن و بهم خبر دادن ولی من تو بدترین وضعیت بودم هر چند که چند متر بیشتر با قله فاصله نداشتم. خیلی سخت بود. قدری صبر کردم و بعد با زحمت خودم رو رسوندم. ولی واقعاً اونجا اگه لطف خدا نبود کار خودم رو تموم شده میدونستم. به خیر گذشت. برگشتنی، دیگه از مسیر درست حرکت کردیم و البته تصمیم گرفتیم که هر چند هم که به نظرمون کار شدنی باشه ولی از راهنمایی افرادی که مسیر رو بلدن قبل از برنامه کمک بگیریم...
پرده سوم: آشپزخونه
صبح بود و هوا تاریک. رفتم توی آشپزخونه تا وضو بگبرم و آماده بشم برا نماز. متوجه صدای مگسی شدم که داشت پرواز میکرد و البته معلوم بود که داره به جایی برخورد میکنه. دقت کردم و تو تاریکی پیداش کردم. محکم به سقف برخورد میکرد. گویا میدونست که باید بالا بره! ولی پنجره باز آشپزخونه رو نمیدید. هرچی هم سعی کردم به طرف پنجره هدایتش کنم به طرف دیگه فرار میکرد و باز هم محکم خودش رو به سقف میکوبید. البته یاد خودم افتادم که گاهی میدونم باید بالا برم، با خوشحالی صعود خودم رو احساس میکنم ولی چون دنبال گزارشات راهنما نمیگردم و از بلد راه نمیپرسم تو بد مخمصهای میفتم....
باسمه تعالی
قبلاً تو همین وبلاگ مطلبی رو با همین عنوان گذاشته بودم. یه روز بعد مقداری تکمیلش کردم، ولی چون مسافرت بودم فایلش قدری از دسترسم دور شده بود. حالا همون نسخه رو اینجا میذارم:
به کتابی برخوردم که روش نوشته بود «روی ماه خداوند را ببوس». این عنوان برام عجیب بود و جا خوردم. دیدم یه رمانه که آقایی به اسم مصطفی مستور نوشته. برداشتم از اول تا آخرشو بدون وقفه خوندم. من تخصصی تو زمینه ادبیات و هنر ندارم. اما اونا رو قالب میدونم که توش میشه خیلی چیزا ریخت و اگرچه قالب خیلی مهمه، ولی از اون مهمتر اون پیام و محتواییه که داری سعی میکنی منتقلش کنی یا ناخودآگاه منتقل میشه. من بیشتر سعی میکنم دریافتام رو از منظر پیام و فضایی که منتقل میکنه بگم.
کتاب در مورد خداست. عمده مطلبی که سعی داره بهش بپردازه شک در وجود خداست. و البته عمدتاً هم شکی که ناشی از پدیده شُرور هست. نویسنده یه کمی با عجله از همون اول سراغ طرح صورت مسأله میره و خیلی قایمش نمیکنه جایی که تو صفحه۳ کتاب یونس (شخصیت اول کتاب) با دوستش مهرداد روبرو میشه و یه بچه عقب افتاده میبینه و دوستش بهش میگه کاش نبودم و او هم با خودش فکر میکنه: «احتمالا خداوندی وجود نداره». البته مسأله به تفصیل از صفحه ۲۳ طرح میشه. جایی که یونس داره در این مورد با مهرداد حرف میزنه و البته جای جای کتاب باز هم طرح مسأله صورت میگیره. هم از طرف یونس برا دیگران (سایه و علیرضا) و هم بچه کوچیک مهرداد به نوعی سؤالی مرتبط با خدا از پدرش میپرسه. به هر حال به خلاف اون چیزی که یونس مطرح میکنه یعنی بیتوجهی آدما به سؤالات اساسی، گویا آدمای اطراف یونس تا حدودی به نوعی درگیرند با این مسأله.
عمده چیزی که در مقام پاسخ به این مطلب ارائه میشه: تجربهپذیربودن خدا به شکل شخصی است. تو صفحه ۷۱ کتاب علیرضا تجربه شخصی رو مطرح میکنه که با ملاک تجربه پذیری علوم تجربی همخوانی نداره. این جواب مبتنی بر تفکری هست که نزدیکترین جمله که به ذهن من متبادر شد از خوندن کتاب اینه که ایمان بیاور تا بفهمی. علیرضا تو آخر صفحه ۷۲ به بعد میگه که: «در تجربه خداوند، بر خلاف تجربه طبیعت که قانونهاش بعد از آزمایش به دست میاد، اول باید به قانونی ایمان بیاری و بعد اون رو آزمایش کنی. حتی باید بگم هر چه ایمانت به اون قانون نیرومندتر باشه احتمال موفقیت آزمونها بیشتره. یعنی هر اندازه که به خداوند باور داشته باشی خداوند همون اندازه برای تو وجود داره. هر چه بیشتر به او ایمان بیاوری، وجود و حضور او برای تو بیشتر میشه.... گر چه هستی خداوند ربطی به ایمان ما نداره اما احساس این هستی کاملا به میزان ایمان ما مربوطه.»
خدایی که بزرگه، ولی تو چیزای کوچیک روزمره خودش رو نشون میده. خدایی که تو فضای علمی هم متصدی حفرههاست و جاهایی که علوم تجربی نمیتونن توضیح بدن. راه زندگی هم توی دنیای پیچیده، سادهست. خوب باش و خوب رو انتخاب کن و این خوب رو هم خودت میفهمی. تو وسط صفحه ۸۵ به بعد علیرضا میگه: «قبول دارم دنیا در نگاه اول پیچیده است اما فکر نمی کنم حل کردن معمای اون خیلی پیچیده باشه. برعکس، فکر میکنم تا حد زیادی هم ساده است.... برای درک اون [هستی] باید خوب بود ... هر کس در هر موقعیت می دونه که خوب ترین کاری که میتونه انجام بده چیه اما مشکل زمانی شروع میشه که آدم نخواد این خوب رو انتخاب کنه...»
بیشترین چیزی که به ذهن متبادر میشه تأثیرپذیری شدید نویسنده (خواسته یا ناخواسته) از الهیات مسیحی (شاید از طریق ادبیات اونا) و بومی سازی همون مفاهیم هست. دینی که شریعت نداره. متدینین به اون خدا رو جلوه گر تو انسانی میبینن و طبیعتاً یه نگاه حلولی به خدا تو پدیدهها هم میتونه در ادامه سنت مسیحی متصور باشه. چیزی که امروز تو بیشتر مطالبی که به عنوان مطالب تأثیرگذار دینی ترجمه میشه و وبلاگها رو پر میکنه مشهوده. عمدتاً هم اسمش رو تجربه کردن خداوند میذارن که نیازمند ایمان قویه و هر چقدر که ایمانت قویتر باشه تجربه تو هم کاملتره. البته نویسنده اینجا به این هم اکتفا نمیکنه و میگه که خدای تو هم بزرگتر و قویتر میشه! و خداوند بر اساس نگاهی که بهش داری به تو نگاه میکنه. اینجاست که دست به دامن اولیاء شدن رو به این نحو توجیه میکنه. اولیائی که گویا نیازی بهشون برا چگونه زندگی کردن نداریم و خودمون خوب و بد رو میفهمیم. اونا به درد شفاعت و توسل میخورن و نسخه هم برامون نپیچیدن. تو صفحه ۸۸ کتاب علیرضا میگه: «...خداوند برای هر کس همون قدر وجود داره که او به خداوند ایمان داره ... خداوندِ بعضیها نمیتونه حتی یه شغل ساده برای مؤمنش دست و پا کنه ... چون مؤمن به چنین خداوندی توقعش از خداوندش از این مقدار بیشتر نیست ... خداوند شبانی که با موسی مجادله میکرد البته با خداوند موسی و ابراهیم همسنگ نیست ... اما حتی چنین خداوندی [خدای ابراهیم] هم در برابر خداوند علی (ع) به طرز غریبی کوچیکه ...خداوندِ علی (ع) بی شک بزرگترین خداوندیه که میتونه وجود داشته باشه. ما اگه بتونیم تنها به گوشه ای از دامن علی (ع) چنگ بزنیم رستگار شده ایم اما برای کسی که ایمان نداره متأسفانه خداوندی هم وجود نداره.»
تو این رمان مسأله شُرور به قدری حاد هست که بر بخش عمده کتاب سایه افکنده و این طور نگاه هم عمدتاً تو سنت مسیحی و نگاههای ترجمهای پیدا میشه. البته قصد ندارم بگم مطالبی که نویسنده داره القاء میکنه صددرصد غلطه و ره به ترکستان، اما جاده هدایتی نیست که متناسب با آموزه های دینی ما ترسیم شده باشه. شاید بهتر باشه قبل از تلاش برا بومی سازی پاسخهای دیگران به سؤالات احتمالاً مشابه (البته صوری. چون جایگاه یه مسأله تو دو تا سنت فکری میتونه به شدت متفاوت باشه) سؤالات خودمون و جوابهای سنت فکری و دینی خودمون رو درک کنیم و انتقال بدیم.
باسمه تعالی
این مطلب رو تو وبلاگی دیدم و به نظرم مطالبش مفید آمد و اینجا بدون تصرف نقل میکنم (لینک اصل نوشته:http://hosyn-m.blogfa.com/post-41.aspx):
قبل از تشکیل جلسه دادگاه ذکر سه مقدمه لازم است:
۱- حضرت زهراء (سلام الله علیها) یک امر مختص به خود دارند که در هیچ یک از اهل بیت (علیهم السلام) نیست و البته رمز آن ، که از ناحیه تقدیر الهی رقم خورده ، کوتاهی عمر حضرت پس از رحلت پدرشان (صلّی الله علیه و آله و سلّم) است به طوری که وظیفه شرعی حضرت بر خلاف سایر معصومین (ع) به وجوب تقیه نیانجامید ولی سائر اهل بیت (ع) زندگی آنها طوری بوده است که سریعا شخص مسلمان را الزام به انتخاب نمیکند و رمز آن همانگونه که ذکر شد لزوم صبر و تقیه به عنوان وظیفه الهی و شرعی آنان بوده است اما رفتار حضرت فاطمه (س) طوری است که میگویند من با دیگران تفاوت دارم ، من به سرعت شخص مسلمان را الزام میکنم که یا من را انتخاب کن یا غیر من را و چاره ای نداری جز انتخاب! و لذا از سر همین ناچاری است که ابن کثیر ، آن عالم معروف و مورد قبول اهل سنت ، محاکمه ایشان را بر میگزیند.
۲- در ذکر دو دسته روایات است که نه تنها ابن کثیر بلکه مشایخ و شارحین صحیحین را نیز متحیر و سرگردان کرده است ، و آن این است:
الف: دسته اوّل روایات دالّ بر حرمت هجر و قهر کردن است:
|
صحیح البخاری ج5/ص2255 |
ب: دسته دوم روایات دال بر هجر حضرت فاطمه (س) است ابو بکر را:
|
صحیح البخاری ج4/ص1549 |
۳- در ذکر تلاش برای اینکه اصلا دادگاهی تشکیل نشود:
|
عمدة القاری ج23/ص233 |
ولی گویا چاره ای جز سپردن میدان به ابن کثیر نیست چرا که اینها خلاف عبارت صریح صحیح بخاری و مسلم است که: فلم تکلمه حتى توفیت و فلم تزل مهاجرته حتى توفیت:(با ابوبکر سخن نگفت و با او قهر بود تا اینکه از دنیا رفت) و بگذریم که اتفاقا در نقل شیعه آمده که در آن عیادت، حوّلت وجهها الی الحائط (صورتش را به طرف دیوار برگرداند).
و اما اصل محاکمه:
|
البدایة والنهایة ج5/ص286 |
بررسی حکم دادگاه:
۱- در ابتدا یک کلمه در سلب اطمینان از این دادگاه میگویم که آشکارا به حضرت علی (ع) نسبت میدهد و میگوید حضرت هم مثل ابوبکر همین روایت را از پیامبر خدا (ص) نقل کرده اند و حال آنکه مطالب برای همیشه مخفی نمیماند و در صحیح مسلم است که خلیفه دوم عمر بن الخطاب اعتراف صریح میکند که حضرت علی (ع) ابوبکر و عمر را در نقل این روایت از پیامبر، دروغگو میدانستند:
|
صحیح مسلم ج3/ص1378 |
۲- اما جواب اصلی این است که در کلام ابن کثیر دو شق آمده و حال آنکه واقع مطلب شق ثالثی است که نیاز دارد شواهد زیاد آنرا نقل کنیم تا به طور طبیعی اطمینان قلبی برای ناظر بیطرف مثل کافر تازه مسلمان حاصل شود.
آقای قاضی ابن کثیر دو احتمال در وجه هجر حضرت فاطمه (سلام الله علیها ) بیان کرد و هر دو را جواب داد و گفت:
وهذا الهجران والحالة هذه فتح على الفرقة الرافضة شرا
یعنی این هجران با این وضعیت که دو وجه بیشتر ندارد و هر دو هم مقبول نبود فاتح شرّ عریض بر روافض شد ولی عرض کردیم وجه سومی در بین است که خود ابن کثیر در تفسیرش آورده و به طور جزم ردّ نکرده بلکه اشکال کرده و در نهایت گفته والله اعلم ، و چه خوب است که این وجه سوم با ذکر شواهد قطعی در انظار محققین به درایت تاریخی نزدیک شود.
در ابتداء یک شاهد ذکر میکنم و سپس به اشکال ابن کثیر در تفسیرش میپردازم و آن اینکه حضرت فاطمه (س) برای ابوبکر شاهد آوردند به طوریکه این امر سبب اختلاف فتوی در بین مذاهب چهارگانه اهل تسنن شده ، این دو مورد را ملاحظه فرمایید:
|
الغرة المنیفة ج1/ص194 |
مخالفین مذهب شافعی میگویند ابوبکر ردّ دعوی ارث کرد می گوییم می پذیریم اما سؤال ساده ای که ما را به یک درایت تاریخی می رساند این است که علی ایّ حال علی (ع) و ام ایمن برای شهادت آمدند، آیا آمدند شهادت بر وارث بودن فاطمه (س) بدهند؟! چه کسی شک داشت که او دختر پیامبر است ، آیا آمدند شهادت بر ارث بردن از پیامبر بدهند؟! حکم شرعی شاهد نمیخواهد بلکه دلیل از کتاب و سنّت معتبر می خواهد، و آیا احدی نقل کرده که علی (ع) و ام ایمن حدیث ارث بردن نزد ابوبکر خوانده باشند؟ پس ادعای حضرت فاطمه (س) چه بود که شاهد می خواست؟
در یک کلمه: ادعای حضرت فاطمه (س)، ادعای نحله و بخشش پیامبر (ص) به امر خدا بود در آیه شریفه (و آت ذا القربی حقّه) و این شقّ ثالثی است که آقای قاضی ذکر نکردند.
بلی پس از ردّ دعوی، حضرت برای استنقاذ، متوسل به ارث و پس از آن به حقّ ذوی القربی شدند.
و عجیب است که آقای قاضی خودش در تفسیرش به خاطر روایت وارد شده ، همین حرف را مطرح میکند و به طور قطع این احتمال را رد نکرده است، ملاحظه فرمایید:
|
تتفسیر ابن کثیر ج3ص37 |
و جواب از اشکال ابن کثیر این است که در کتب تفاسیر زیاد ذکر شده احتمال اینکه آیه ای دو مرتبه نازل شده باشد و یا تفکیک در آیات سوره ای بین آیات مکی و مدنی باشد، و ما جواب را از زبان خود او و ابن تیمیه می دهیم:
|
تفسیر ابن کثیر ج1/ص372 |
و نزد شیعه واضح است که امر الهی در آیه مبارکه پشتوانه امامت است و فدک نماد است و اصرار حضرت صدّیقه (س) به همین جهت بود و لذا از نقل شیعه حکایت شده که وقتی خلیفه عباسی تعیین حدّ فدک را از امام شیعه خواست فرمودند یک حدّ آن مشرق و حدّ دیگر مغرب است.
و واضح است که پس از اقطاع، سهمی برای دیگری نمی ماند، در آیات دیگر بیان یک حکم کلی شرعی است با تعبیر ولذی القربی یا لذوی القربی اما در این آیه امر به ایتاء است از ناحیه خداوند متعال که شاهد آوردن حضرت هم بر یک موضوع شرعی بود نه یک حکم شرعی که معنی ندارد استشهاد بر آن.
در نهج البلاغه است که (بلی کانت فی ایدینا فدک الی آخر) ، و گیر افتادن ابوبکر در مقابل استدلال قوی امبر المومنین (ع) که ابوبکر چه کسی از ذو الید طلب شاهد می کند در نقل شیعه هست و سپس قضیه خالد ، ونیز بیرون کردن وکیل حضرت صدیقه (س) از فدک ، که پس از درایی شدن اصل شاهد آوردن ، رمی این حرف به کذب شیعه، مورد قبول منصفین در طول تاریخ نخواهد بود.
۳- صحیح بخاری و مسلم از پیامبر خدا (ص) نقل میکنند که فاطمه پاره تن من است هر کس او را به غضب آورد من را به غضب آورده و هر چه او را اذیت کند من را اذیت کرده:
|
صحیح البخاری ج3/ص1361 ح 3510 --- صحیح البخاری ج3/ص1374 ح 3556 |
اکنون ملاحظه میکنیم که آقای قاضی که محاکمه کردن حضرت فاطمه (س) را برگزید که چرا حضرت بر ابوبکر غضبناک شدند ، به نوعی محاکمه کردن پیامبر خدا در این گفتار است که چرا شما غضب کسی که معصوم نیست را غضب خود خوانده اید!
۴- میگوییم: فرض میگیریم که حضرت فاطمه (س) معصوم نبودند ، اما معصوم نبودن از خطا و اشتباه غیر از ارتکاب گناه و فسق شرعی است ، آیا حاضر بودند آشکارا عمل حرام شرعی انجام دهند؟!
چرا با اینکه شما میگویید سخن ابوبکر در نقل روایت از پیامبر را شنیدند، با او قهر کردند در حالی که قهر کردن با مؤمن بیش از سه روز میگویید حرام شرعی است؟
آیا (نعوذ بالله) حضرت حاضر به ارتکاب این حرام شرعی شدند یا اینکه به تمام تاریخ اعلان کردند که با توجه به آنچه پیش آمد ، قهر من با ابوبکر نه تنها حرام نبود بلکه وظیفه شرعی من بود؟
و هر کس شنید، چاره ای ندارد جز اینکه یا انتخاب کند من را و یا آن کس که من تا آخر با او قهر بودم.
اللهم عجّل فی فرج آل محمد(علیهم السلام)
و الحمد لله تعالی
باسمه تعالی
قبلا وعده کرده بودم که اگه خدا توفیق داد حکایت عطار بصراوی رو بیارم که به نظرم خیلی درس آموز هست.
شخص عطاری از اهل بصره می گوید:
روزی در مغازه عطاریم نشسته بودم که دو نفر برای خریدن سدر و کافور به دکان من وارد شدند. وقتی به طرز صحبت کردن و چهره هایشان دقت کردم متوجه شدم که اهل بصره و بلکه از مردم معمولی نیستند. به همین جهت از شهر و دیارشان پرسیدم؛ اما جوابی ندادند. من اصرار می کردم، ولی جوابی نمی دادند. به هر حال من التماس نمودم، تا آنکه آنها را به رسول مختار – صلی الله علیه و آله – و آل اطهار آن حضرت قسم دادم. مطلب که به اینجا رسید، آنها اظهار کردند: ما از ملازمان حضرت حجت – علیه السلام – هستیم. یکی از جمع ما که در خدمت مولایمان بود، وفات کرده است؛ لذا حضرت ما را مأمور فرموده اند که سدر و کافورش را از تو بخریم.
همین که این مطلب را شنیدم، دامان ایشان را رها نکردم و تضرع و اصرار زیادی نمودم که مرا هم با خود ببرید. گفتند: این کار بسته به اجازه آن بزرگوار است و چون اجازه نفرموده اند، جرأت این جسارت را نداریم. گفتم : مرا به محضر حضرتش برسانید، بعد همانجا، طلب رخصت کنید، اگر اجازه فرمودند، شرفیاب می شوم و الا از همان جا برمی گردم و در این صورت، همین که درخواست مرا اجابت کرده اید خدای تعالی به شما اجر و پاداش خواهد داد؛ اما باز هم امتناع کردند. بالاخره وقتی تضرع و اصرار را از حد گذراندم، به حال من ترحم نموده و منت گذاشتند و قبول کردند.
من هم با عجله تمام سدر و کافور را تحویل دادم و دکان را بستم و با ایشان به راه افتادم، تا آنکه به ساحل دریا رسیدیم. آنها بدون آنکه لازم باشد به کشتی سوار شوند، بر روی آب راه افتادند؛ اما من ایستادم. متوجه من شدند و گفتند: نترس؛ خدا را به حق حضرت حجت، عجل الله تعالی فرجه الشریف، قسم بده که تو را حفظ کند. بسم الله بگو و روانه شو. این جمله را که شنیدم، خدای متعال را به حق حضرت حجت، ارواحنا فداه، قسم دادم و بر روی آب مانندزمین خشک به دنبالشان به راه افتادم تا آنکه به وسط دریا رسیدیم. ناگاه ابرها به هم پیوستند و باران شروع به باریدن کرد.
اتفاقاً من در وقت خروج از بصره، صابونی پخته و آن را برای خشک شدن در آفتاب، پشت بام گذاشته بودم. وقتی باران را دیدم، به یاد صابون ها افتادم و خاطرم پریشان شد. به محض این خطور ذهنی، پاهایم در آب فرو رفت؛ لذا مجبوربه شنا کردن شدم تا خود را از غرق شدن حفظ کنم؛ اما با همه این احوال از همراهان دور می ماندم. آنها وقتی متوجه من شدند و مرا به آن حالت دیدند، برگشتند و دست مرا گرفتند و از آب بیرون کشیدند و گفتند: از آن خطور ذهنی که به فکرت رسید، توبه کن و مجدداً خدای تعالی را به حضرت حجت – علیه السلام - قسم بده. من هم توبه کردم و دوباره خدا را به حق حضرت حجت - علیه السلام - قسم دادم و به روی آب راهی شدم.
بالاخره به ساحل دریا رسیدیم و از آنجا هم به طرف مقصد، مسیر را ادامه دادیم. مقداری که رفتیم در دامنه بیابان، چادری به چشم می خورد که نور آن، فضا را روشن نموده بود. همراهان گفتند: تمام مقصود در این خیمه است و با آنها تا نزدیک چادر رفتم و همانجا توقف کردیم. یک نفر از ایشان برای اجازه گرفتن وارد شد و درباره آوردن من با حضرت صحبت کرد، به طوری که سخن مولایم را شنیدم؛ ولی ایشان را چون داخل چادر بودند نمی دیدم، حضرت فرمودند: «ردوه فانه رجل صابونی ». او را به جای خود برگردانید و دست رد به سینه اش بگذارید، تقاضای او را اجابت نکنید و در شمار ملازمان ما ندانید؛ زیرا او مردی است صابونی.
این جمله حضرت، اشاره به خطور ذهنی من در مورد صابون بود؛ یعنی هنوز دل را از از وابستگی های دنیوی خالی نکرده است تا محبت محبوب واقعی را در آن جای دهد و شایستگی همنشینی با دوستان خدا را ندارد. این سخن را که شنیدم و آن را بر طبق برهان عقلی و شرعی دیدم، دندان این طمع را کنده و چشم از این آرزو پوشیدم و دانستم تا زمانی که آئینه دل به تیرگیهای دنیوی آلوده است، چهره محبوب در آن منعکس نمی شود و صورتی مطلوب در آن دیده نخواهد شد چه رسد به این که در خدمت و ملازمت آن حضرت باشد.(1)
پی نوشت:
الف- امیرالمؤمنین فرمود: اعلم ان کل شیء من عملک تبع لصلاتک (2) (بدان که هر چیزی از عمل تو تابع نمازت است). مولا بنده خودشو روزی 5 بار احضار و دعوتش کرده. تو هر نمازی چند بار شایسته «ردّوه» می شیم.
ب- از رحمت خدا مأیوس نمی شیم و در این درگاه رو ول نمی کنیم، هر چند که بارها مهر «ردوه» خورده باشیم. دندون این طمع کندنی نیست. چون که او اهل التقوی والمغفرة و او ارحم الراحمین هست.حالا مونده که ما چقد با تمام وجودمون اینو قبول داشته باشیم. پس: و افعل بنا ما انت اهله و لا تفعل بنا ما نحن اهله، یا اهل التقوی و المغفرة یا ارحم الراحمین
(1) العبقری الحسان ج2 ص 134 (طبق نقل میر مهر نوشته آقای پورسیدآقایی صفحه 308)
(2) نامه 27 نهج البلاغه (نامه به محمد بن ابی بکر هنگامی که او را به سوی مصر فرستاد)
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩ - سعید
باسمه تعالی
به کتابی برخوردم که روش نوشته بود «روی ماه خداوند را ببوس». این عنوان برام عجیب بود و جا خوردم. دیدم یه رمانه که آقایی به اسم مصطفی مستور نوشته. برداشتم از اول تا آخرشو بدون وقفه خوندم. من تخصصی تو زمینه ادبیات و هنر ندارم. اما اونا رو قالب میدونم که توش میشه خیلی چیزا ریخت و اگرچه قالب خیلی مهمه، ولی از اون مهمتر اون پیام و محتواییه که داری سعی میکنی منتقلش کنی یا ناخودآگاه منتقل میشه. من بیشتر سعی میکنم دریافتام رو از منظر پیام و فضایی که منتقل میکنه بگم.
کتاب در مورد خداست. عمده مطلبی که سعی داره بهش بپردازه شک در وجود خداست. و البته عمدتاً هم شکی که ناشی از پدیده شرور هست. و عمده چیزی هم که در مقام پاسخ به این مطلب ارائه میشه: تجربه پذیر بودن خدا به شکل شخصی است که مبتنی بر تفکری هست که نزدیکترین جمله که به ذهن من متبادر شد از خوندن کتاب اینه که ایمان بیاور تا بفهمی. خدایی که بزرگه، ولی تو چیزای کوچیک روزمره خودش رو نشون میده. خدایی که تو فضای علمی هم متصدی حفره هاست و جاهایی که علوم تجربی نمیتونن توضیح بدن. راه زندگی هم توی دنیای پیچیده ساده ست. خوب باش و خوب رو انتخاب کن و این خوب رو هم خودت میفهمی. بیشترین چیزی که به ذهن متبادر میشه تأثیرپذیری شدید نویسنده (خواسته یا ناخواسته) از الهیات مسیحی (شاید از طریق ادبیات اونا) و بومی سازی همون مفاهیم هست. دینی که شریعت نداره. متدینین به اون خدا رو جلوه گر تو انسانی میبینن و طبیعتاً یه نگاه حلولی به خدا تو پدیده ها هم میتونه در ادامه سنت مسیحی متصور باشه. چیزی که امروز تو بیشتر مطالبی که به عنوان مطالب تأثیرگذار دینی ترجمه میشه و وبلاگها رو پر میکنه. عمدتاً هم اسمش رو تجربه کردن خداوند میذارن که نیازمند ایمان قویه و هر چقدر که ایمانت قویتر باشه تجربه تو هم کاملتره. البته نویسنده اینجا به این هم اکتفا نمیکنه و میگه که خدای تو هم بزرگتر و قویتر میشه! و خداوند بر اساس نگاهی که بهش داری به تو نگاه میکنه. اینجاست که دست به دامن اولیاء شدن رو به این نحو توجیه میکنه. اولیائی که گویا نیازی بهشون برا چگونه زندگی کردن نداریم و اونا به درد شفاعت و توسل میخورن و نسخه هم برامون نپیچیدن. تو این رمان مسأله شرور به قدری حاد هست که بر بخش عمده کتاب سایه افکنده و این طور نگاه هم عمدتاً تو سنت مسیحی و نگاههای ترجمه ای پیدا میشه. البته قصد ندارم بگم مطالبی که نویسنده داره القاء میکنه صددرصد غلطه و ره به ترکستان، اما جاده هدایتی نیست که متناسب با آموزه های دینی ما ترسیم شده باشه. شاید بهتر باشه قبل از تلاش برا بومی سازی پاسخهای دیگران به سؤالات احتمالاً مشابه (البته صوری. چون جایگاه یه مسأله تو دو تا سنت فکری میتونه به شدت متفاوت باشه) سؤالات خودمون و جوابهای سنت فکری و دینی خودمون رو درک کنیم و انتقال بدیم.
باسمه تعالی
از مرحوم حاج آقای بهجت نقل شده که:
«تنها، پیداکردن و دیدن آن حضرت – علیه السلام – مهم نیست؛ ... لذا آقایی گفته بود: شاید شما هم به خدمت آن حضرت مشرف شدهاید! و خیلیها مشرف شدهاند. اگر مشرف شدید، به آن حضرت نگوییدکه از خدا برای من زن و خانه، دفع فلان بیماری و یا امراض خصوصی و ...بخواه! زیرا اینها چندان اهمیت ندارد.
همچنین آقای دیگری گفت: در اعتکاف مسجدکوفه آن حضرت را در خواب دیدم که به من فرمود: اینهایی که به اینجا (مسجد کوفه) آمدهاند، از مؤمنین خوب هستند، ولی هر کس حاجتی دارد و برای برآورده شدن حاجت خود آمده است مانند خانه، فرزند و ... و هیچ کدام برای من نیامدهاند!
البته محتاج به خواب هم نیست. مطلب همینطور است و هر کدام در فکر حوایج شخصی خود هستیم، و به فکر آن حضرت که نفعش به همه برمیگردد و از ضروریات است، نیستیم!»(۱)
مسأله ظهور حضرت، زمینه میخواد. اگه این حال حاجات شرعیهست، پس تکلیف ما که حتی تصورمون از حقوقمون! هم درست نیست و اون چیزی که انتظار داریم، انتظار حضرت با اون اوصافی که مبید اهل الفسوق و العصیان و الطغیان، حاصد فروع الغی و الشقاق، طامس آثار الزیغ و الاهواء، قاطع حبائل الکذب و الافتراء و ...، هست یا نه انتظار رسیدن به اهواء و در حالی که تورط در عصیان و طغیان داریم هست؟! چقدر این سؤال رو از خودمون پرسیدیم که اون چیزی که باعث نارضایتی از وضع موجود شده، ظلم و عصیانه، یا نه اصلاً سرمون از این چیزا درنمیاد و چون به هواهای نفسانیمون نرسیدیم، ناراضی هستیم؟ آیا خودمون در زمره اعداء نیستیم؟ بودن در زمره اولیای حضرت حتی رجل صابونی رو هم رد میکنه! حالا حال خودمون رو بسنجیم ببینیم که لغزشهای ما، ما رو تو صف اعداء نبرده باشه؟ اگه از این مرحله گذر کردیم، اونوقت باید تازه مراقب باشیم که وابستگیها به امور مشروع ما رو مردود نکنه که: «ردوه فانه رجل صابونی»(۲) تو یه همچین مرحلهایه!
(۱) بهارانه ص۱۱۰ (نقل از در محضر بهجت ج۲ ص۲۶)
(۲) حکایت عطار بصراوی که خودش حکایت جالبیه (اگه یه موقع خدا توفیق داد متنش رو اینجا میذارم. ان شاء الله)
برنده
بازنده
واقعاً بازنده کیه؟
چقده تو زندگی این احساس بهمون دست میده؟
اینکه احساس کنیم برندهایم؟ یا اینکه بازندهایم؟
نمیدونم. شاید خیلی وقتا احساس آدم یه خورده بعضی چیزا رو میخواد گنده کنه
همون وقتایی که خیلی احساس میکنه به باختن نزدیک شده
اما ...
راستشو بخواین شاید بشه جور دیگهای فکر کنیم
بازنده اونیه که وقتی وقت تموم میشه به مقصد نرسیده باشه
مقصد ما چیه؟
وقت ما چقده؟
حداقل برا این دومیش شاید بتونیم بگیم که تا زندهایم وقت داریم
اما برا چه کاری؟
چقد بهش فکر کردیم؟
دنبال چی هستیم؟
قراره کجا بریم؟ کجا برسیم؟
خیلی بده که ندونیم حتی مسیر، قراره چه مسیری باشه.
تا زندهایم وقت داریم ...
تا زندهایم
اما ...
زنده بودن به چیه؟
زیر خاک نرفتن بدنمون؟
یا نمردن قلبمون؟
نمیدونم
اما کسی که قلبش مرده باشه و مهر خورده باشه .... بازنده هست یا نه؟
نگفتم فقط مرده باشه چون چه بسا قلبی که مرده و دوباره حیات پیدا میکنه
یخرج الحی من المیت
راستی از قلب میگفتیم
یاد قلب سلیم افتادم و ...
الا من اتی الله بقلب سلیم
قلب سلیم چیه؟
میشه یه قلبی گداخته نشده ازش زنگار زدوده بشه؟
میشه پتک و صیقل نخورده ...؟
این قلبه، قراره سالم و خالص مونده از چه آفاتی باشه؟ چه مرضهایی تهدیدش میکنه؟ ...
برنده کیه؟
بازنده کیه؟
نمیدونم غربت کوچههای مدینه رو کی میتونه درک کنه؟
یا داغ و درد بیمزاری مادر رو؟
قبلنا هیچی نمیفهمیدم از یه همچین دردی. ولی ...
برخوردم به یکی که حدود ۸ سال عزیزی رو از دست داده بود و خونوادش به خاطر مسائل روحیش ازش جای دفنشو پنهون کرده بودن
بعد ۸ سال هنوز انگار زخم دلش تازه بود
با یه سوز دلی میگفت آرزومه که بفهمم مزارش کجاس
کیه که بفهمه؟
من که نفهمیدم
نفهمیدم داغ گم بودن مزار مادر رو
و نفهمیدم اشک و فریاد بیصدای امیرالمؤمنین رو
که شاید دیگه حسنین بودن که باید با نگاهشون میگفتن که بابا مگه خودت نبودی که میگفتی بیصدا؟ و حالا همین فریاد بیصدا بود که داشت تو نگاه حسنین همه عالم و آدم رو خبر میکرد که: انا المظلوم
ولی این صدا گویا توی یه گلوی خسته خفه شده بود و فقط تو گوش اونا مث فریاد میموند
اگه ما دلمون به پنجره بقیع بنده
یکی هست که دلش اصلاً خود مزار مادره
شایدم بشه که شیعه باشی و ...
فی کل ضلع کسرها
فی کل قلب قبرها
برات محسوس بشه.
باسمه تعالی
هر کی تو زندگیش یه چیزایی میچشه و با لذتهایی آشنا میشه
لذتی میبره و ...
لذتهای آدم گاهی نوعش عوض میشه
جوری که دیگه لذتهای نوع قبل براش لذت نیست یا اعتنا نمیکنه
شایدم یکی از یه مرحله بگذره
نچشیده و ندیده
یا مواجه شده و چشم و دل پوشیده
اما یه لذتیه که از جنس درده
دردی که میبره آدم رو
از خودش ...
به کجا ...؟
؟...
یدفعه میفتی پایین
احساس میکنی همه چی رو ازت گرفتن
گویا یه لحظه پایین رو نگاه کردی
یا شایدم خودت رو دیدی
سقوط و ...
شاید این دفعه توی چالهای هستی که ...
یا شایدم چاهی یا درهای
نمیدونی ...
الان سرد شدی
احساس کوفتگی میکنی
و درد ....
اما این درد یه جورایی فرق میکنه
دردی که بهت امید میده
بهت یادآوری میکنه که اینجا نبودی از اول
درده
اما یادآوره لذته
یادآوره پروازه
تا وقتی که درد هست و با مسکن تسکینش ندادی
تا وقتی که خفهش نکردی
میتونی یاد بالا باشی
میتونی یاد لذت باشی
لذتی که حتی فکرش بهت اجازه نمیده که هیچ لذت دیگهای رو بهش بها بدی
چون یه جور دیگهس
چون از یه نوع خاصه
اما این درد کی بالا میبردت
یا کی فریاد میزنی ازش
کی میگی:
یا غیاث المستغیثین
عبیدک المبتلی
کی ضجه میزنی و ندبه میکنی
کی به طنابی که برات انداختن توجه میکنی
کی اون کمند رو ...
ما خود نمیرویم دوان از قفای کس ------------- آن میبرد که ما به کمند وی اندریم
